ستون‌های پر شده با بتن

 پر کردن بتن داخل ستون نه تنها موجب افزایش ظرفیت باربری مقطع فولادی می‌شود، بلکه سختی جانبی آنها را ارتقا می‌بخشد که از نظر کنترل تغییر مکان نسبی طبقات (Drift) بسیار مفید است. ضمنا وجود بتن در هسته مقطع موجب مقاومت ستون در برابر حریق نیز می‌گردد. پر کردن بتن داخل ستون نه تنها موجب افزایش ظرفیت باربری مقطع فولادی می‌شود، بلکه سختی جانبی آنها را ارتقا می‌بخشد که از نظر کنترل تغییر مکان نسبی طبقات (Drift) بسیار مفید است. ضمنا وجود بتن در هسته مقطع موجب مقاومت ستون در برابر حریق نیز می‌گردد.

ستون CFT

 

 

ادامه مطلب

روابط بین محیط و استرس

 

استرس واکنش روانی و فیزیولوژیکی است و زمانی رخ می‌دهد که فرد حس می‌کند در موقعیت و شرایط تهدید کننده ای قرار گرفته است. استرس غالباً به صورت احساس اضطراب تجربه می‌شود.

هنگامی‌که فرد احساس می‌کند در معرض خطر و تهدید قرار گرفته است سیستم اعصاب سمپاتیکش او را آماده فرار از خطر یا مقابله با آن می‌کند و در عین حال در درون فرد پاره ای واکنش‌های فیزیولوژیکی نظیر تپش قلب، تعریق، دلشوره و افزایش ترشح آدرنالین و مواد شیمیایی دیگر رخ می‌دهد.

ادامه مطلب

سیم و مفتول آرماتور و قالب بندی

 

میل گردهای فولادی باید قبل از بتن ریزی،بر اساس طرح و محاسبه،به یکدیگر بسته و یک پارچه شوند تا از جا به جاشدن آن‌ها طی عملیات بتن ریزی تا خودگیری بتن جلوگیری شود.برای بستن دو میلگرد به یکدیگر،بیشتر از مفتول نرم فلزی با قطر ۱٫۵ میلیمتر استفاده می‌کنند که اصطلاحا” به این عمل “گره زدن” می‌گویند.

ادامه مطلب

بخش ۷ – خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک

 گفت ای شه خلوتی کن خانه را  ۱  دور کن هم خویش و هم بیگانه را
 کس ندارد گوش در دهلیزها  ۲   تا بپرسم زین کنیزک چیزها
 خانه خالی ماند و یک دیار نه ۳   جز طبیب و جز همان بیمار نه
 نرم نرمک گفت شهر تو کجاست  ۴   که علاج اهل هر شهری جداست
 واندر آن شهر از قرابت کیستت  ۵   خویشی و پیوستگی با چیستت
 دست بر نبضش نهاد و یک بیک  ۶   باز می‌پرسید از جور فلک
 چون کسی را خار در پایش جهد  ۷   پای خود را بر سر زانو نهد
 وز سر سوزن همی‌جوید سرش  ۸   ور نیابد می‌کند با لب ترش
 خار در پا شد چنین دشواریاب  ۹   خار در دل چون بود وا ده جواب
 خار در دل گر بدیدی هر خسی  ۱۰   دست کی بودی غمان را بر کسی
 کس به زیر دم خر خاری نهد  ۱۱   خر نداند دفع آن بر می‌جهد

 بر جهد وان خار محکم‌تر زند 

۱۲   عاقلی باید که خاری برکند

 خر ز بهر دفع خار از سوز و درد 

۱۳   جفته می‌انداخت صد جا زخم کرد
 آن حکیم خارچین استاد بود  ۱۴   دست می‌زد جابجا می‌آزمود
 زان کنیزک بر طریق داستان  ۱۵   باز می‌پرسید حال دوستان
 با حکیم او قصه‌ها می‌گفت فاش  ۱۶  از مقام و خواجگان و شهر و باش
 سوی قصه گقتنش می‌داشت گوش  ۱۷   سوی نبض و جستنش می‌داشت هوش
 تا که نبض از نام کی گردد جهان  ۱۸   او بود مقصود جانش در جهان
 دوستان و شهر او را برشمرد  ۱۹   بعد از آن شهری دگر را نام برد
 گفت چون بیرون شدی از شهر خویش  ۲۰   در کدامین شهر بودستی تو بیش
 نام شهری گفت و زان هم در گذشت  ۲۱   رنگ روی و نبض او دیگر نگشت
 خواجگان و شهرها را یک به یک  ۲۲   باز گفت از جای و از نان و نمک
 شهر شهر و خانه خانه قصه کرد  ۲۳   نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
 نبض او بر حال خود بد بی‌گزند  ۲۴   تا بپرسید از سمرقند چو قند
 نبض جست و روی سرخ و زرد شد  ۲۵   کز سمرقندی زرگر فرد شد
 چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت  ۲۶   اصل آن درد و بلا را باز یافت
 گفت کوی او کدامست در گذر  ۲۷   او سر پل گفت و کوی غاتفر
 گفت دانستم که رنجت چیست زود  ۲۸   در خلاصت سحرها خواهم نمود
 شاد باش و فارغ و آمن که من  ۲۹   آن کنم با تو که باران با چمن
 من غم تو می‌خورم تو غم مخور  ۳۰   بر تو من مشفق‌ترم از صد پدر
 هان و‌هان این راز را با کس مگو  ۳۱   گرچه از تو شه کند بس جست و جو
 خانهٔ اسرار تو چون دل شود  ۳۲   آن مرادت زودتر حاصل شود
 گفت پیغامبر که هر که سر نهفت  ۳۳   زود گردد با مراد خویش جفت
 دانه چون اندر زمین پنهان شود  ۳۴   سر او سرسبزی بستان شود
 زر و نقره گر نبودندی نهان  ۳۵   پرورش کی یافتندی زیر کان
 وعده‌ها و لطفهای آن حکیم  ۳۶   کرد آن رنجور را آمن ز بیم
 وعده‌ها باشد حقیقی دل‌پذیر  ۳۷   وعده‌ها باشد مجازی تا سه گیر
 وعدهٔ اهل کرم گنج روان  ۳۸   وعدهٔ نا اهل شد رنج روان

بخش ۶ – بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

 

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند

 
 

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

 

رنگ روی و نبض و قاروره بدید

 
 

هم علاماتش هم اسبابش شنید

 

گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند

 
 

آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

 

بی‌خبر بودند از حال درون

 
 

استعیذ الله مما یفترون

 

دید رنج و کشف شد بروی نهفت

 
 

لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

 

رنجش از صفرا و از سودا نبود

 
 

بوی هر هیزم پدید آید ز دود

 

دید از زاریش کو زار دلست

 
 

تن خوشست و او گرفتار دلست

 

عاشقی پیداست از زاری دل

 

نیست بیماری چو بیماری دل

 

علت عاشق ز علتها جداست

 
 

عشق اصطرلاب اسرار خداست

 

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست

 
   

عاقبت ما را بدان سر رهبرست

 

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

 
 

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 
 

گرچه تفسیر زبان روشنگرست

   

لیک عشق بی‌زبان روشنترست

 

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

 
   

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

 

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

 
 

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

 

آفتاب آمد دلیل آفتاب

 
 

گر دلیلت باید از وی رو متاب

 

از وی ار سایه نشانی می‌دهد

 
 

شمس هر دم نور جانی می‌دهد

 

سایه خواب آرد ترا همچون سمر

 
 

چون برآید شمس انشق القمر

 

خود غریبی در جهان چون شمس نیست

 
 

شمس جان باقیست کاو را امس نیست

 

شمس در خارج اگر چه هست فرد

 
 

می‌توان هم مثل او تصویر کرد

 
 

شمس جان کو خارج آمد از اثیر

 
   

نبودش در ذهن و در خارج نظیر

 

در تصور ذات او را گنج کو

 
 

تا در آید در تصور مثل او

 

چون حدیث روی شمس الدین رسید

 
 

شمس چارم آسمان سر در کشید

 

واجب آید چونک آمد نام او

 
 

شرح کردن رمزی از انعام او

 

این نفس جان دامنم بر تافتست

 
 

بوی پیراهان یوسف یافتست

 

کز برای حق صحبت سالها

 
 

بازگو حالی از آن خوش حالها

 

تا زمین و آسمان خندان شود

 
 

عقل و روح و دیده صد چندان شود

 

لاتکلفنی فانی فی الفنا

 
 

کلت افهامی‌فلا احصی ثنا

 

کل شیء قاله غیرالمفیق

 
 

ان تکلف او تصلف لا یلیق

 

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

 
 

شرح آن یاری که او را یار نیست

 

شرح این هجران و این خون جگر

 
 

این زمان بگذار تا وقت دگر

 

قال اطعمنی فانی جائع

 
 

واعتجل فالوقت سیف قاطع

 

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

 
 

نیست فردا گفتن از شرط طریق

 

تو مگر خود مرد صوفی نیستی

 
 

هست را از نسیه خیزد نیستی

 

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار

 
 

خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار

 

خوشتر آن باشد که سر دلبران

 
 

گفته آید در حدیث دیگران

 

گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول

 
 

بازگو دفعم مده ای بوالفضول

 

پرده بردار و برهنه گو که من

 
 

می‌نخسپم با صنم با پیرهن

 

گفتم ار عریان شود او در عیان

 
 

نه تو مانی نه کنارت نه میان

 

آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه

 
 

بر نتابد کوه را یک برگ کاه

 

آفتابی کز وی این عالم فروخت

 
 

اندکی گر پیش آید جمله سوخت

 

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی

 
 

بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

 

این ندارد آخر از آغاز گوی

 
   

رو تمام این حکایت بازگوی